تبليغاتX
برای آنان که می فهمند
برای آنان که می فهمند



برای آنهایی که نمی فهمند یا هنوز نفهمیده اند...

 درست صحبت کنید.

حرفای زشتی که از دهن شما درمیاد قبل از اینکه به مخاطبتون برخورد کنه، لب مبارک شما رو آلوده می کنه.

اگر ناسزایی شنیدین عصبانی نشین، هرکسی به اندازه فهم و درک خودش فکر می کنه، حرفای زشتی که می شنوید حاصل تفکرات زشت طرفتونه، نه شما. پس اینی که بده شما نیستین، کسیه که اون حرفا در ذهن مبارکش تولید میشه و به زبون مبارکترش منتقل میشه. کسیه که فکرش فاسده... کسیه که درست فکر نمی کنه.

زبان سرخ سر سبز دهد بر باد. قبل از اینکه حرف بزنید به نتیجه ش فکر کنین که ممکنه چه فاجعه ای رو به بار بیاره حرفاتون... شاید امروز از سر عصبانیت حرفایی رو به زبون بیارید که فردا مثل... (بلا نسبت شما) پشیمون بشید. معذرت خواهی شاید بتونه موقتا همه چیز رو حل کنه ولی تاثیر حرفاتون همیشه تو قلب و ذهن طرفتون هست (البته اگه بتونین و غرور بیجاتون اجازه بده معذرت خواهی کنین)

 

***  از مصرف بی رویه ی "غرور" جداً خودداری کنید. ***

 

حرف آخر:              من بر آنم که در این دنیا

                                   خوب بودن سهل ترین کار است

                                           و نمی دانم که چرا انسان،

                                                   تا این حد با خوبی بیگانه است...

                                           و همین درد، مرا

                                                   سخت می آزارد...

دوشنبه 11 آبان1388 توسط سوسن |

طنز نامه!!!

از آسمان ندا رسید به مومنی که: یک آرزویت بگو تا برآورده سازم.

او گفت: عرض اقیانوس آرام را جاده بکشید!!!

ندا آمد: کاری بس دشوار است، مصالح زیاد و کارگر فراوان لازم است. آرزویی دیگر کن.

گفت: قدرتی می خواهم که زن ها را بشناسم!!!!!!!!

ندا رسید: جاده ای که خواستی 2 باند باشد یا 4 باند؟؟؟!!!

سه شنبه 5 آبان1388 توسط سوسن |

فقط یک لحظه بود

شنبه 12 اردیبهشت1388 توسط سوسن |

لجـــباز!

 

و حالاست که نعره ی همه بلند می شود: «تــــو ضــــد اخـــلاقــــــی

 

یکشنبه 25 اسفند1387 توسط سوسن |

خاطرات

 

خاطره های نهفته ی گذشته = ماده ی چسبناکی که به روحم در می آویزد!

 

یکشنبه 25 اسفند1387 توسط سوسن |

چه می کشم

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم

                                                   عاشـق نمی شـوی که ببیـنی چه می کشـم

با عقل، آب عــشــق به یک جو نمی رود

                                                   بـیـچـاره مـن کـه سـاخـته از آب و آتـشـم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

                                                  صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

                                                 عمری است درهوای تومی سوزم وخوشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

                                                 ای آفــتــاب دلـکـــش و مـــاه  پــریــوشـم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

                                                 تا بـشـنوی نـوای غــزل هـای دلـکـــشـم

 

 

 

 

night

سه شنبه 19 آذر1387 توسط سوسن |

قصه ی عشق (!!!)

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک، دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من، او

هم نشین و همزبان شد با من، او

خسته جان بودم که جان شد با من، او

ناتوان بود و توان شد با من، او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجا ست دل

گر گشایی چشم دل، زیباست دل

گر تو زورق بان شوی، دریاست دل

بی تو شام بی فرداست، دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم، بدان

با تو شادی می شود، غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رُخَت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب، یعنی خموش !

طعم بوسه از سرم برد، عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل، جا نبود

دیده جز بر روی او، بینا نبود

همچو عشق من، هیچ گل زیبا نبود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق، جز ماتم نبود

با منِ دیوانه پیمان، ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین، وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او، من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من، از من گذشتی، خوش گذر!

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو، بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت، فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی، چه سود!

عشق دیرین گسسته تار و پود

گــرچـه آب رفـتـه بـاز آیـد بـه رود

ماهـــی بیــچـاره امـا مــــرده بـــود

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است...

باش با او، یاد تو مار را بس است!!!

 

پنجشنبه 7 آذر1387 توسط سوسن |

گله می کنم...

 .......

گاهی وقت ها قلم هم برای تو ناز می کند و دیگر برای رساندن

گله هایت قاصدی را نمی یابی و آن گاه است که چشمانت را

گواهی بر بی وفایی قلم میکنی و شاید هم دلت و شاید هم

بی وفایی روزگار !

چشمانم ببارید ! که روزگار ٬ روزگار بی وفایی است و من چه کودکانه

 قلم را بهانه میکنم . من در راه گلایه هایم هیچگاه از هیچ گله داری

کم نمی آورم ! دلکده ی من فقط گله میکند ... چون روزگار٬روزگار گله

 است .من از آسمان گله میکنم ٬ از زمین و زمان گله میکنم و بگذارید

 در یک جمله خیلی صریح بگویم  من از همه گله میکنم و از تو ...

من  از من زیاد گله میکنم ٬ میگویی چرا ؟!

- به خاطر این همه گلایه که دارم از من گله میکنم !

دلم ٬ دلی گله دار است .

روزگار! به گوش باش ... من روزی در دادگاه هستی از تو شکایت

میکنم ... !!!

 

پنجشنبه 30 آبان1387 توسط سوسن |

باورم شد

هر صدا، هر سکوتی

اونو یاد من میاره...

می شکنه بغض ترانه

غم رو گونه هام می باره

 

از همون نگاه اول،

آرزوی آخرم شد

حرفای قشنگ و ساده ش

عاشقونه باورم شد...

 

خیلی مهربونی اما...

نمی خوای با من بمونی

نمی دونی زندگیمی

نمی دونی... نمی دونی...

 

اشتباه از من و دل بود

نه که قسمتم نبودی

حالا دیگه خیلی دیره

می میرم بی تو به زودی...

 

دلمو از قلم انداخت

اون که صاحب دلم بود

منو دوست داشت ولی انگار

اندازه ش یه ذره کم بود...

 

از همون نگاه اول

آرزوی آخرم شد

حس خوب داشتن اون

عاشقونه باورم شد...

...

پنجشنبه 16 آبان1387 توسط سوسن |

بی تو...

بی تو می میرم ز غم، این را نمی دانی چرا؟

با تو می مانم ولی با من نمی مانی چرا؟

همچو صیادی به دنبالم شتابانی ولی...

تا که صیدت می شوم از من گریزانی چرا؟

خوش هما هستی تو چون با من نمی باشی چرا؟

تا که می باشی بگو از من گریزانی چرا؟

با خودم گفتم که بعد از این فراموشت کنم...

تا تو را دیدم به خود گفتم که نادانی چرا؟

این غزل، دوری تو، تنهایی ام، اندوه من...

من که می یابم تو را، من را نمی یابی چرا؟

 

 

پنجشنبه 16 آبان1387 توسط سوسن |



من بر آنم که در این دنیا

خوب بودن سهل ترین کار است

و نمی دانم که چرا انسان

تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین درد

مـــرا

سخت می آزارد

dokhtareh_sheytoonbala@yahoo.com

.:.سیما جون تولدت مبارک.:.
×عـــشق من بهت تبـــریـک میــگم×
2 مهر... تولدم!!!

سوسن
...

وبلاگ انگليسی برای علاقمندان (Just English)
يه جايي واسه عاشقاي دلتنگ
دودره ها به بهشت نمي روند!!!
~ رويـــــای خيـــــس ~
* قطره هاي باران *
بي تو هميشه بارانيم
خودماني تر
بزرگترين وبلاگ تفريحي ايرونيا
.:. رك و پوسكنده .:.
از دل تا قلم
یادداشتهای من
كلوب هواداران شادمهر، سلطان پاپ
عاشقان شادمهر
پيشنهادهای یك كتاب جيبی!
چند قدم نزديكتر به خدا
درد دلهای پاييزی
پسران زشت ايرانی (آنتی بوی)
رقص چشمات
من آغوش اونو گم كرده بودم (بچه منفی)
*** من بی تو تنهام ***
ساحل وجود
*دلتنگی*
شهری در انتها
يك پيرو از جنس احساس (عشق و ديگر هيچ... )
زوربا
بهتـــرين قالبهای وبلاگ
هواداران سياوش خيرابی و محسن افشانی
انگليسی،آموزش،زبان شناسی،ادبيات
حكومت ایران (يك آزاديخواه ايرانی)
1000 راه نرفته
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme