تبليغاتX
برای آنان که می فهمند
برای آنان که می فهمند



~~~

سه شنبه 26 خرداد1388 توسط سوسن |

فقط یک لحظه بود

شنبه 12 اردیبهشت1388 توسط سوسن |

برگی از یادداشت های یک لـــجـــبـــاز

In the darkness of the night, I'm just thinking about you!

In the silence of the night, I just hear your voice!

When I close my eyes, I just see your face, in front of my face…

When I feel lonely, I feel you beside myself… when no one is beside me I feel your hand touching all my body.

When my lips are tight and have nothing to say… I feel your soft lips on mine!

When I seem still, my heart is foul!

So, who are you? What are you? From where have you come?

There is nothing in my mind… except your fancy… except your thought!

There is nothing in my heart… except your LOVE!

یکشنبه 25 اسفند1387 توسط سوسن |

لجـــباز!

 

و حالاست که نعره ی همه بلند می شود: «تــــو ضــــد اخـــلاقــــــی

 

یکشنبه 25 اسفند1387 توسط سوسن |

چه کسی باران را دوست دارد و خانه اش را؟

چه کسی با چشمان باز به زندگی می نگرد؟

تا من با او از میان طوفان گذر کنم

و در کنار او...

دلم را گرم کنم...؟

 

یکشنبه 25 اسفند1387 توسط سوسن |

می توانم بگویم و می گویم که آنچه مهم است انسان بودن و ساده بودن است.

 نه، آنچه مهم است صادق بودن است با صداقت آن چیزهای دیگر هم حاصل خواهد آمد.

 هم انسان بودن و هم ساده بودن!

یکشنبه 25 اسفند1387 توسط سوسن |

خاطرات

 

خاطره های نهفته ی گذشته = ماده ی چسبناکی که به روحم در می آویزد!

 

یکشنبه 25 اسفند1387 توسط سوسن |

خنــــده

به چه مي خندي تو؟

 

به مفهوم غم انگيز جدايي؟

 

به چه چيز؟

 

به شكست دل من

 

يا به پيروزي خويش؟

 

به چه مي خندي تو؟

 

به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد؟

 

يا به افسونگري چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟

 

به چه مي خندي تو؟

 

به دل ساده ي من مي خندي كه دگر تا به ابد نبز به فكر خود نيست؟

 

خنده دار است، بخند!

 

پنجشنبه 22 اسفند1387 توسط سوسن |

چه می کشم

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم

                                                   عاشـق نمی شـوی که ببیـنی چه می کشـم

با عقل، آب عــشــق به یک جو نمی رود

                                                   بـیـچـاره مـن کـه سـاخـته از آب و آتـشـم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

                                                  صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

                                                 عمری است درهوای تومی سوزم وخوشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

                                                 ای آفــتــاب دلـکـــش و مـــاه  پــریــوشـم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

                                                 تا بـشـنوی نـوای غــزل هـای دلـکـــشـم

 

 

 

 

دو روزه که اصلا نمی تونم بخوابم. دیشب هم که کلاً نخوابیدم. چشامو بستم ، فشارش دادم، هر کاری کردم نتونستم بخوابم و یهو دیدم صبح شده. (درسامو هم که درست و حسابی نمی خونم) پا شدم یه کم عربی خوندم رفتم مدرسه...

از 3 آبان تا حالا که ...... اصلا گریه نکرده بودم. سابقه نداشت اینقدر تحمل داشته باشم. هر وقت می خواستم به یه چیزایی فکر کنم .... فکرامو پراکنده می کردم و نمی ذاشتم بعضی چیزا یادم بیاد. همیشه هم موفق بودم. می تونستم بغض های شبونه مو قورت بدم و نذارم به اشک تبدیل بشن. خیلی وقت بود اینجوری سر می کردم ولی دیشب............ باز هم خواستم فکر نکنم... باز هم خواستم خودمو قوی نشون بدم... باز هم خواستم خودمو گول بزنم ولی این بار دیگه ......

گذشته ها آتیشم می زنن... خاکسترم می کنن! من به یه قانونی رسیدم و مطمئنم که هیچ موجودی نمی تونه اون قانونو نقضش کنه:

امکان نداره کسی، دوباره تو زندگیش عاشق بشه!!!

هیچ کس نمی تونه ردش بکنه... هیچ کس!

 یاد شبا و روزایی می افتادم که با هم می خندیدیم... با هم اشک می ریختیم... دعوا می کردیم... عاشق بودیم...

ساعت دوروبر 5 صبح بود... چراغو روشن کردم... کارتی رو که 13 مهر برا روز تولدم داده بودی رو پیدا کردم:

زندگی هر چه که باشد زه گزر می گذرد              بهترین خاطره اش بودن تکراری توست

                                         تــولــدت مـبـارک ســوسـنم

 

کسی می تونه تعریفی جز این برای بدبختی بگه؟؟؟

گویی از عشق خبر دارد شب......................... چه خبرها که به بر دارد شب

شب نه چون روز بد و جانکاه است............شب کجا، روز کجا، شب ماه است

 

بی اختیار یاد 16 و 17 و 18 شهریور 86 افتادم و...................................

 

"عـــالــم با خود اسـراری دارد که جــز به نیـمه های شـب افـشـا نمی شوند.!!!"

night

سه شنبه 19 آذر1387 توسط سوسن |

قصه ی عشق (!!!)

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک، دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من، او

هم نشین و همزبان شد با من، او

خسته جان بودم که جان شد با من، او

ناتوان بود و توان شد با من، او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجا ست دل

گر گشایی چشم دل، زیباست دل

گر تو زورق بان شوی، دریاست دل

بی تو شام بی فرداست، دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم، بدان

با تو شادی می شود، غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رُخَت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب، یعنی خموش !

طعم بوسه از سرم برد، عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل، جا نبود

دیده جز بر روی او، بینا نبود

همچو عشق من، هیچ گل زیبا نبود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق، جز ماتم نبود

با منِ دیوانه پیمان، ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین، وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او، من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من، از من گذشتی، خوش گذر!

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو، بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت، فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی، چه سود!

عشق دیرین گسسته تار و پود

گــرچـه آب رفـتـه بـاز آیـد بـه رود

ماهـــی بیــچـاره امـا مــــرده بـــود

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است...

باش با او، یاد تو مار را بس است!!!

 

پنجشنبه 7 آذر1387 توسط سوسن |



من بر آنم که در این دنیا

خوب بودن سهل ترین کار است

و نمی دانم که چرا انسان

تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین درد

مـــرا

سخت می آزارد

dokhtareh_sheytoonbala@yahoo.com

.:.سیما جون تولدت مبارک.:.
×عـــشق من بهت تبـــریـک میــگم×
2 مهر... تولدم!!!

سوسن
...

وبلاگ انگليسی برای علاقمندان (Just English)
پديده ای به نام *محسن* (محسن افشانی)
سريال ترانه مادري(New)
يه جايي واسه عاشقاي دلتنگ
دودره ها به بهشت نمي روند!!! (The Best Weblog)
~ رويـــــای خيـــــس ~
* قطره هاي باران *
بي تو هميشه بارانيم
خودماني تر
بزرگترين وبلاگ تفريحي ايرونيا
.:. رك و پوسكنده .:.
از دل تا قلم
یادداشتهای من
كلوب هواداران شادمهر، سلطان پاپ
عاشقان شادمهر
پيشنهادهای یك كتاب جيبی!
چند قدم نزديكتر به خدا
درد دلهای پاييزی
پسران زشت ايرانی (آنتی بوی)
رقص چشمات
من آغوش اونو گم كرده بودم (بچه منفی)
*** من بی تو تنهام ***
ساحل وجود
*دلتنگی*
شهری در انتها
يك پيرو از جنس احساس (عشق و ديگر هيچ... )
زوربا
بهتـــرين قالبهای وبلاگ
هواداران سياوش خيرابی و محسن افشانی
انگليسی،آموزش،زبان شناسی،ادبيات
حكومت ایران (يك آزاديخواه ايرانی)
1000 راه نرفته
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme