تبليغاتX
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.
برای آنان که می فهمند
 

بگذار زندگی را، و هر چیز را با عشق شروع كنیم!   پس:

بــه نـــام عـشــق ...

 

هنوز عشق خیلی دور است؟

شگفتی شب، زمانی كه امید عشق، امیدی است كه همراه باران به شیشه ی پنجره می خورد...

هیچ چیز از عشق نا مطمئن تر نیست. درد عشق را می توان شناخت اما خود عشق را نه...

 ~درد عشق، محرومیت و حسرت و دستان خالی است ~

 

من هرگز شهامتش را نداشته ام. همیشه در عذاب بوده ام.

عشق... جهنمی كه در آن همه چیز خبر از بهشت دارد. با این حال جهنم است. آنچه من عشق و زندگی می نامم چیزهایی هستند كه مرا خالی و تهی می گذارند.

اضطراب دست های پر، دل عاشق من كه در درونم پاره پاره می شود... این مزه ی شور اشك ها و

عشق...

وقتی به عشق و رنگ پنهانی اش فكر می كنم، احساس می كنم كه اشك ها در دلم می لرزند. امروز می توانم بفهمم كه عشق ورزیدن، عمل كردن و رنج بردن، زنده بودن است. امروز می فهمم كه برای خاطر كسی كه دوستش دارم، رنج های بسیاری خواهم برد. و این واقعیت است...

تا زمانی كه كه در درونم این شعله ی سوزان عشق زبانه می كشد، من خود را زنده حس می كنم و هنوز سپاس این زندگی و این عشق را، كه فرصت می دهد با شعله اش بسوزم، در قلبم دارم.

 

♥♥♥

 

باید همیشه جوری زندگی كنیم كه آسان تر و دلپذیرتر است. هیچ چیز خلاف میلت انجام نده، اگرچه برای دیگران ناراحت كننده یا تعجب انگیز یا حتی "بد" باشد.

باید عشقی داشت، عشقی بزرگ در زندگی. دلیلش هم تنها یك چیز است:

عشق، نا امیدی های بی خودی را كه زندگی ما را فرا می گیرد، نابود می كند.

باید یاد بگیریم كه رویاهایمان را زنده كنیم. مردمان دیگر راه عشق را ترك می كنند و گم می شوند. ما باید نه راه عشق را گم كنیم و نه گم شویم. نباید از راه عشق دور شد... شاید زندگی فرصتی دوباره به ما ندهد... یادمان باشد كه این عشق است كه ما را از پوچی نجات می دهد.

 

سوختن آرامش من است.

عشق می سوزاند و همه چیز،

جز عشق، می سوزد...

 

من روزی، ذره ذره،

زیر نگاه خیره ی كسی كه دوستش دارم،

خواهم مرد...

 

♥♥♥

 

چقدر فاصله ی میان شادی و ناامیدی، ناچیز است. چه روزهایی كه گذشت... چه روز های فوق العاده ای... اشك چشمانم را می پوشاند...

من به مانع برمی خورم و خود را به مانع می كوبم تا شاید...

آرامگاهی نیست... آنچه از این خاك برمی خیزد عذاب است، نه چیز دیگر...

عشق آسمانی... این روزها، این است آنچه كشته و نابود می شود... راه حلی نیست!

اگر می خواستم همه ی قید و بندها را كنار بگذارم، توان آن را داشتم كه همه ی اطرافیانم را نابود كنم و... به... عشقم بپیوندم!

من خودم را می فهمم، زندگی ام را بر بنیان ناامیدی قرار داده ام و باور كرده ام كه همه چیز، جز عشق، بی معنی است. پشت نفرتم (به بعضی ها) سنگر گرفته ام...

اشتباه آنهایی كه من از آنها متنفرم این است كه فكر می كنند انسان به زمین فرستاده شده تا "كاری" انجام دهد. ولی نمی دانند چه كاری...

من می دانم.

اطرافیانم، همنوعان من نیستند. بلكه اشخاصی هستند كه به من می نگرند و درباره ام قضاوت می كنند.همنوعان من كسانی هستند كه مرا بی آنكه نگاهم كنند دوست می دارند و همیشه دوستم می دارند. حتی اگر شكست بخورم، خیانت ببینم، یا حقیر شوم. مرا دوست می دارند نه آنچه را كه انجام داده ام یا قرار است انجام دهم...

 

~ عشق من... تو كه اینقدر آسمانی هستی... لحظه ای كوتاه تكیه گاه یك بی گناه باش ~

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 22:8  توسط سوسن | 
 

* من خــنده هـایم را ، گـریه هـایـم را

                                از شب ، روز و فــضا پـس می خواهــم *

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 22:5  توسط سوسن | 

 

من این یقین را دارم كه جز عشقم هیچ چیز دیگر اهمیت ندارد و حتی خود این عشق هم اگر معصوم و آزاد نماند برایم ارزشی ندارد.

و این اشك هایی كه به چشمانم می آیند و این هق هق بی امان...

من هیچ وقت خود را از قید گذشته و آنچه از دست داده ام آزاد حس نكرده ام.

می توان بار دیگر آغاز كرد، جوری كه دیدمان از جهان رنگین شود. ولی من نمی توانم... نمی توانم به سادگی توقف كنم. نمی توانم به سادگی همه چیز را از یاد ببرم...

تمام تلاش من اكنون این است كه حضور خود را تا به آن آخر ادامه دهم. حتی به قیمت تنهایی كه اكنون می دانم تحملش تا چه حد دشوار است. همه ی راز در همین است: تسلیم نشدن، خیانت نكردن. همه ی سركشی ام مرا در این راه یاری می دهد. مرا به جایی می رساند كه دوباره به عشقم می پیوندم. به شور دیوانه واری ام برای عشق كه معنایی به روزهایم می دهد. در درونم قدرتی عمیق و پر كشش حس می كنم كه مرا قادر خواهد كرد همانگونه زندگی كنم كه می خواهم. اگر امروز خود را چنین دور از همه چیز حس می كنم، از آن روست كه آنقدر قدرت دارم كه فقط عشق بورزم و ستایش كنم.

امروز چون نقطه ی آسایشی میان آری و نه نیست. امروز هم آری و هم نه است.. "نه" به هر چیز و هر كسی كه با عشق همراه نیست. "آری" به زندگی ام كه مژده ی عشقش را اكنون در درون خود برای میلیاردمین بار حس می كنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 21:59  توسط سوسن | 

 

در صومعه سرا... شادی و غم در عمق وجودم. شهر زنده ای كه دوستش دارم. اما در عین حال این طعم تلخ دوری و تنهایی... خستگی من و حسرتم برای اشك...

شهری حساس و محقر، با خیابان های خالی شبش چنان احساس نزدیكی می كنم كه گویی در آنجا حضور دارم...

اما اینجا من به زور سكوت و اختفا زندگی ام را چنگ آورده ام و با آن ساخته ام. اما با همه ی سكوتم تا به آخر اعتراض خواهم كرد...

   اشكهایم سرانجام راه خلاصی می یابند...

    Resistant Love

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 21:53  توسط سوسن | 

 

روزهایی هست كه قلبم دروغ می گوید و روزهایی كه حقیقت را. امشب حقیقت را می گوید... و با چه اصرار و دلتنگی غمگینانه ای...

و من كلامی به زبان نمی آورم در حالی كه چشمهایم پر از اشك است... و این ریزش سنگین اشكها ... و تصویر مرگ كه در چشمهای من است...

و من از چیزی حرف می زنم كه به آن ایمان دارم... باید تا سرحد اشك زیست...

اگر افسرده و غمگین باشی زندگی با كسی دیگر ناممكن می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 21:51  توسط سوسن | 

 

به نظر شما كدام یك مرده ترند؟!؟:

1. مردی كه می میرد         یا          2. زنی كه تنها رها می شود

 

 

من در تنهایی رها شده ام، در تنهایی می میرم بی آنكه كسی جز خودم از واقعیت وجودم آگاه باشد  پــــوچی ایـــن بودن !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 21:49  توسط سوسن | 

 

من روی این زمین چه می كنم؟ كیستم و چه می توانم بكنم؟ جز آنكه به به رقص نور و شاخ و برگها بپیوندم و آن ملایمت و آن شور پنهانی باشم كه در هوا می تپد. بگذار من این لحظه ها را از طومار زمان ببرم ، چنان كه دیگران گلی را لای صفحه های كتاب می گذارند و از این راه خاطره ی گردشی را كه در آن دست عشق لمسشان كرده است زنده نگه می دارند. من در خویشتن می میرم...

راست است كه رنج برده ام و راست نیست كه رنج می برم...

امروز از چیزی نخواهم گفت جز عشقم به تو ... اما این نكته را به شیوه ی خود خواهم گفت....

من هیچ وقت چشمها و صداهای كسی را كه دوست می دارم از یاد نخواهم برد...

ولی هر بار عناصری از دوستی یا پاره هایی از محبت و عاطفه به من داده می شود و نه هرگز خود محبت یا عاطفه.

و تمام سؤال من این است: " آیا برای آرمان عشق باید زیر بار حماقت رفت؟!؟ " می توان به این سؤال پاسخ داد: "بلی" كه بسیار زیباست... ؛ "نه" كه شرافتمندانه است!!!

و اما من... تو را می بینم، در درون منی و هر چه می گویی قلبم را می فشارد... زنده ای و با من نفس می كشی و با من می ترسی...!!!

 

♥♥

 

همه ی تلاش من در هر موقعیتی از نو برقرار كردن رابطه هاست. وحتی در این غم خویش چه عطشی برای دوست داشتن دارم...

نمی توانم شك هایم را تحمل كنم، اما ترجیح می دهم چشمهایم باز باشد...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 21:45  توسط سوسن | 

 

 نان را از من بگیر اگر می خواهی

هوا را از من بگیر

اما خنده ات را نه

خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را به رویم می گشاید

عشق من

خنده ی تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی به ناگاه

خون من در سنگفرش خیابان جاری است

بخند!

من خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم

گل آبی

گل سرخي که مرا می خواند

بخند بر شب

بر روز... بر ماه

بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره

بر این دختر بچه ي کمرو که دوستت دارد

اما...

آن گاه که چشم می گشایم و می بندم

آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند

نان را... هوا را... روشنی را... بهار را

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا ببندم...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 15:1  توسط سوسن | 

 

If one day you feel like crying

Call me

I don't promise you that...

I will make you laugh

But I can cry with you.

 

If one day you want to run away

Don't be afraid to call me

I don't promise to ask you stop

But I can run with you

 

If one day you don't want to listen to anybody

Call me and...

I promise to be very quiet

 

But...

If one day you call me and there is no answer...

Come fast to see me

Perhaps I need you

 

 

 

 

Əgər bir gün - siz ağlamaq kimi özünü hiss etdiniz

məni adlandırın

Mən sizi onu söz vermirəm...

Ki sizi gülüş edəcəyəm

ancaq mən sizinlə ağlaya bilərəm.

 

əgər bir gün - siz qaçıb getmək istədiniz

Məni adlandırmaq üçün qorxmayın

Mən dayanmaq üçün sizdən xahiş etməyi söz vermirəm

ancaq mən sizinlə hər yerə qaça bilərəm

 

Əgər bir gün - siz hər kəsə qulaq asmaq istəmadiniz

məni adlandırın...

mən çox sakit olmağı söz verirəm

 

...

əgər bir gün - siz məni adlandırdiniz və heç kəs cavab vermədi...

Məni görmək üçün sürətlə gəlin

bəlkə mən sizə ehtiyac duyuram

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 14:56  توسط سوسن | 

با مداد رنگی روز آمدنت را نقاشی میکنم و جاده های رفتنت را خط خطی! کسی برای من نیست. بیا غلط های زندگیم را به من بگو و زیر اشتباهتم را خط بکش. بودنت مثل دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی،ماهیها هم نمیتوانند ببینند چه رسد به من...!!! کدام صبح میایی؟ کدام چمدان مال توست؟ کدام دست تو را به من می رساند؟کدام روز مال من می شوی؟بیا که درده دلم را فقط تو میفهمی.

 

 

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم.

 

♥♥♥

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بی راه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چیز بر وفق مراد است وتنها ... تنها دل ما دل نيست.

 

 

____________**__**_____* __________
___________
***_*__*_____* _________
__________
****_____**___****** ____
_________
*****______**_*______** __
________
*****_______**________*_**
________
*****_______*_______* _____
________
******_____*_______* ______
_________
******____*______* _______
__________
********_______* ________
__
***_________**______** __________
__
******_________*_* ______________
*******__________** _______________
_
*******_________* ________________
___
***___*_______** _______________
___________
*_____*__* _____________
_______
****_*___* _________________
_____
******__*_** _________________
____
*******___** __________________
____
*****______* __________________
____
**_________* __________________
_____
*_________* __________________
_____________
*_* __________________
______________
** __________________

بـــا تشـــكر از KAVIRE_KHOOSHK

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 14:38  توسط سوسن | 

سلام به همه ی بروبچ 7 شهر...

امروز وقتی نظرهارو دیدم خوشحال شدم.

سعیمو می كنم وبلاگو پربارترش كنم تا جلوی این بلاگفایی ها كم نیارم

مطلبهای من خوندنی اند( "خوندن" به معنای واقعیش ). دوست دارم بعد از خوندن اونا نظر بدین.

راستی kavire_khooshk ، بهتره به جای آیدیت اسمتو بنویسی... اینجوری خوشحالترم می كنی. و همچنین "دختر ایرونی" . (و بقیه هم2 )

 

 

 

~*~*~منتظر حضورتون هستم ~*~*~

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 14:37  توسط سوسن | 

 

اندیشه می كنم

نه به شب ها

كه روز هم.

باور نمی كنند

باور نمی كنی تو

كه حتی

هنوز هم...

 

عشق يعني با تو يكي شدن...

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 0:7  توسط سوسن | 

نمی دانی تباهی من تا چه حد است... من ستاره ی فروزانی هستم كه در لجنزار افتاده ام!

ولی آیا بشر نیز چون كُرات دارای دو قطب متضاد است؟ آیا ما نیز چون ستارگان دور دست كه در حول محور ثابتی می چرخند از دور چراغ دلفروز درخشنده و از نزدیك خاكدان تیره و تاری هستیم؟ آیا در وجود ما نیز چون كواكب روز و شب به دنبال هم فرا می رسند؟ آیا دل انسان نیز روز و شب دارد؟ یكی را در تاریكی و دیگری را در روشنایی می پرستد! وجود فرشته لازم است. اما آیا وجود دیو نیز ضروری است؟ آیا زشتی و لغزش نیز اجزایی از سرنوشت اجتناب ناپذیر است؟ آیا در طبیعت انسان خیر و شر در هم آمیخته اند؟ بی شك جواب این سؤالات مثبت است!!! از فكر در این باره سراپای وجود به لرزه در می آید. با این حال ندایی به گوش می رسد: «نشان دادن ضعف جنایت است! »

 

For You

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 0:3  توسط سوسن | 
به رود زمزمه گر گوش كن
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:52  توسط سوسن | 

 

جایی كه همه چیز از دست رفت، طبیعت به كمك می آید. درختان خزان زده را از نو سرسبز و زنده می دارد... بر سنگ ها عشقه می رویاند و در دلها عشق می پروراند.

می دنی خداوند مهربان آتش عشق را چگونه می افروزد؟!؟  یك نگاه برای افروختن آتش عشق کافی است!

چه لغزشهایی كه در گذرگاه عشق قرار دارد...! اینها مسائلی است كه خداوند بزرگ فیلسوفانه بر آن لبخند می زند!

اگر عشق را از توهّمات برهنه سازند آن را محکوم به گرسنگی ساخته اند. با زنان نباید به زبانی كه فهم آن مشکل است صحبت كرد. کلمه ی نامناسبی كه بی اختیار به زبان جاری شود رشته ها را پنبه می كند. گاهی بدون آنکه پی به علت برند سخنی چون تیر بر دل می نشیند و بر خوشبختی دلدادگان لطمه می زند.

عشق حقیقی هرگز فرو نمی نشیند. روی هیزم سوخته را خاکستر می گیرد ولی ستارگان تابناکی خود را از دست نمی دهند.

عشق همه چیز را مطبوع و زیبا می سازد. نام حقیقی عشق اسارت است ! ! !

گاهی دلها از عشق آسمانی انباشته می شود.از این رو مهر و محبت میان دلدادگان از سپیده دم زندگی تا پایان عمر باقی می ماند.

عشق چه تسلی بخش عجیبی است!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:50  توسط سوسن | 

یــادم بـــاشد كــه ...

هر خــنده ای نشـانه ی شـادکـامـی نیـست!

 

صورت های خندان، قلبـهایی غرق ماتم دارند!

 

دست بشـر فقط قادر به ایجاد زشتی هاست!

 

سراب های خیـــال معجــــزه هــایی دارد...!!!

 

خـــــرد شـــدن قــــانون كـــلــی اســـت !!!!!!!

 

سـرنوشــت بازی های عجـیب و غریبـی دارد!

 

در دوزخ نیز اثری از شـرافت مـی تـوان یـافـت!

 

دیـــروز هــیـچ و امـــروز هـــمه چـــیز اســـت!

 

آدم ... بــــاشــــرف ... وجـــــود ... نــــــدارد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:47  توسط سوسن | 
تقديم به چشمهای نجیبش،

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:45  توسط سوسن | 

1- خواستن تنها كافی نیست، توانایی لازم است.

2- نگذارید كسی درباره ی شما خدمتی انجام دهد. زیرا سوء استفاده خواهد كرد.

3- نمك ناشناسی امری ضروری است!

 4- آسیب رساندن به دیگران، چون نیكی به آنان، از طلا باارزش تر است.

5- شخص بی رحم جدی نیست.

6- اصرار در دفاع نشان دهنده ی میل باطنی بر حمله است.

7- جایی كه وظیفه انسان