تبليغاتX
برای آنان که می فهمند
برای آنان که می فهمند



 

اندیشه می كنم

نه به شب ها

كه روز هم.

باور نمی كنند

باور نمی كنی تو

كه حتی

هنوز هم...

 

عشق يعني با تو يكي شدن...

جمعه 21 تیر1387 توسط سوسن |

راز انسان...

نمی دانی تباهی من تا چه حد است... من ستاره ی فروزانی هستم كه در لجنزار افتاده ام!

ولی آیا بشر نیز چون كُرات دارای دو قطب متضاد است؟ آیا ما نیز چون ستارگان دور دست كه در حول محور ثابتی می چرخند از دور چراغ دلفروز درخشنده و از نزدیك خاكدان تیره و تاری هستیم؟ آیا در وجود ما نیز چون كواكب روز و شب به دنبال هم فرا می رسند؟ آیا دل انسان نیز روز و شب دارد؟ یكی را در تاریكی و دیگری را در روشنایی می پرستد! وجود فرشته لازم است. اما آیا وجود دیو نیز ضروری است؟ آیا زشتی و لغزش نیز اجزایی از سرنوشت اجتناب ناپذیر است؟ آیا در طبیعت انسان خیر و شر در هم آمیخته اند؟ بی شك جواب این سؤالات مثبت است!!! از فكر در این باره سراپای وجود به لرزه در می آید. با این حال ندایی به گوش می رسد: «نشان دادن ضعف جنایت است! »

 

For You

جمعه 21 تیر1387 توسط سوسن |

به رود زمزمه گر گوش كن

پنجشنبه 20 تیر1387 توسط سوسن |

* عـــــشــق *

 

جایی كه همه چیز از دست رفت، طبیعت به كمك می آید. درختان خزان زده را از نو سرسبز و زنده می دارد... بر سنگ ها عشقه می رویاند و در دلها عشق می پروراند.

می دنی خداوند مهربان آتش عشق را چگونه می افروزد؟!؟  یك نگاه برای افروختن آتش عشق کافی است!

چه لغزشهایی كه در گذرگاه عشق قرار دارد...! اینها مسائلی است كه خداوند بزرگ فیلسوفانه بر آن لبخند می زند!

اگر عشق را از توهّمات برهنه سازند آن را محکوم به گرسنگی ساخته اند. با زنان نباید به زبانی كه فهم آن مشکل است صحبت كرد. کلمه ی نامناسبی كه بی اختیار به زبان جاری شود رشته ها را پنبه می كند. گاهی بدون آنکه پی به علت برند سخنی چون تیر بر دل می نشیند و بر خوشبختی دلدادگان لطمه می زند.

عشق حقیقی هرگز فرو نمی نشیند. روی هیزم سوخته را خاکستر می گیرد ولی ستارگان تابناکی خود را از دست نمی دهند.

عشق همه چیز را مطبوع و زیبا می سازد. نام حقیقی عشق اسارت است ! ! !

گاهی دلها از عشق آسمانی انباشته می شود.از این رو مهر و محبت میان دلدادگان از سپیده دم زندگی تا پایان عمر باقی می ماند.

عشق چه تسلی بخش عجیبی است!!!

پنجشنبه 20 تیر1387 توسط سوسن |

یــادم بـــاشد كــه ...

هر خــنده ای نشـانه ی شـادکـامـی نیـست!

 

صورت های خندان، قلبـهایی غرق ماتم دارند!

 

دست بشـر فقط قادر به ایجاد زشتی هاست!

 

سراب های خیـــال معجــــزه هــایی دارد...!!!

 

خـــــرد شـــدن قــــانون كـــلــی اســـت !!!!!!!

 

سـرنوشــت بازی های عجـیب و غریبـی دارد!

 

در دوزخ نیز اثری از شـرافت مـی تـوان یـافـت!

 

دیـــروز هــیـچ و امـــروز هـــمه چـــیز اســـت!

 

آدم ... بــــاشــــرف ... وجـــــود ... نــــــدارد!!!

پنجشنبه 20 تیر1387 توسط سوسن |

تقديم به چشمهای نجیبش،

پنجشنبه 20 تیر1387 توسط سوسن |

10 قانون

1- خواستن تنها كافی نیست، توانایی لازم است.

2- نگذارید كسی درباره ی شما خدمتی انجام دهد. زیرا سوء استفاده خواهد كرد.

3- نمك ناشناسی امری ضروری است!

 4- آسیب رساندن به دیگران، چون نیكی به آنان، از طلا باارزش تر است.

5- شخص بی رحم جدی نیست.

6- اصرار در دفاع نشان دهنده ی میل باطنی بر حمله است.

7- جایی كه وظیفه انسان روشن است، طرح سؤال بی معنی است.

8- قبل از هر كار خلاف قانون، دوری از نوع انسان اهمیت دارد.

9- ریا لازمه ی بی شرمی است.

10- از عاشق پیشگان بر حذر باشید!    (مبادا كه واقعی نباشند!!! )

پنجشنبه 20 تیر1387 توسط سوسن |

خورشید جاودانی

 

در صبح آشنایی شیرینمان، تو را

گفتم كه:«مرد عشق نئی» ، باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود؟

می خواستی به خاطر سوگند های خویش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

می خواستی به پاس صفای سرشک من

این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی.

 

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو ، این یاد دل نواز

در تنگنای سینه فراموش می شود؟

 

تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم.

روزی که پیک مرگ ، مرا می برد به گور

من ، شب چراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو

نور عشق تو

عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم

 

 

فریدون مشیری

 

LOVE

پنجشنبه 20 تیر1387 توسط سوسن |

تحقیر!!!

تحـقیـــــر!

تحقیر كشیده ای است كه از دورادور بر صورت حریف نواخته می شود و به او اهانت می كند!!!

پنجشنبه 20 تیر1387 توسط سوسن |

پروانه ها

حق با تو بود ... می بایست می خوابیدم.اما چیزی خوابم را  آشفته كرده است...
كاش تنها نبودم ... كاش تنها نبودی!
آن وقت كه می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند!
مرا ببخش... ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت؟
می شنوی؟ انگار صدای شیون می آید. گوش كن! می دانم كه هیچ كس نمی تواند عشق را بنویسد اما به جای آن می توانم قصه های خوبی تعریف كنم!
 گوش كن...
 یكی بود یكی نبود ... زنی بود كه به جای آبیاری گلهای بنفشه، به جای خواندن آواز ماه، به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن، به جای پختن كلوچه شیرین،  ساده و اخمو در سایه بوته های نیشكر نشسته بود و كتاب می خواند.
برای بیان عشق، به نظر شما كدام را باید خواند؟ تاریخ یا جغرافی؟
می دانی ؟ من دلم برای تاریخ می سوزد! برای نسل ببرهایش كه منقرض گشته اند!  برای خمره های عسلش كه در رف ها شكسته اند.
گوش كن... به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت!
حق با تو بود، می بایست می خوابیدم. اما مادربزرگ ها گفته اند: «چشم ها نگهبان دل هایند.»
 می دانی ؟ از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است. . .

    كودك... خرگوش... پروانه !!!
 و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم كه بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها ، در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند ...
 پروانه ها...
 آخ!  تصور كن ... آن ها در اندیشه چیزی مبهم كه انعكاس لرزانی از حس ترس و امید را در ذهن كوچك و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیك می شوند...
یادم می آید روزگاری ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه های وحشی را یك دسته می كردم...!!!
عشق را چگونه می شود نوشت؟!؟
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه ، كه به غفلت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است. وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم كه در آن دلی می خواند:
« من تو را
 او را
 كسی را دوست می دارم... »

پنجشنبه 20 تیر1387 توسط سوسن |

عاشقانه

چیزی نگو... نمی خواهم بدانم از چه راهی و از كجا آمده ای! من تو را در ابهام و شگفتی بیشتر دوست دارم. تو از مقر خدایان هبوط كرده ای. چیزی ساده تر از این نیست كه تصور كنم آسمان شكافته شده و تو از آن بالا برای من افتاده ای! تو از فراز آسمان ها آمده ای... برای همین دوستت دارم!

كسی در بالا یا در زمین می خواهد ما دو نفر را به هم برساند. من تشنه و گرسنه ي تو هستم.تو طبیعت واقعی مرا به من باز می دهی. گوش بده... تو را دوست دارم. تو كسی هستی كه به انتظارت نشسته بودم.من شیفته ی عشق های جنونی ام. یقین داشتم كه از این ماجراهای شگفت، شبانه به سروقتم خواهد آمد... اینك تو در برابر من قرار گرفته ای... چگونه می توان باور كرد؟!؟ رنج به پایان رسیده است. جز شادی و شادمانی چیزی به انتظار ما نیست. زندگی سعادتمند خود را از سر خواهیم گرفت. درها را محكم خواهیم بست تا تیره بختی نتواند بر كاشانه مان راه یابد. تو برای همیشه كنار من خواهی بود. دیگر اجازه نمی دهم كه مرا تنها بگذاری. مگر من بدون تو می توانم زنده بمانم؟ اگر بتوان منكر وجود خورشید شد می توان چنین حالی را نیز قبول كرد! دلیلی ندارد كه مرا بگذاری و بگذری. این كار ظالمانه است. آیا مرتكب گناهی شده ام؟ تو كه مرا بخشیدی! اگر نیازمندی مرا به وجود خود می دانستی لحظه ای نیز حاضر به ترك من نمی شدی. اگر نمی خواهی كه مرا تنها، نومید و ماْیوس ببینی ، از تو می خواهم، به تو التماس می كنم، در برابرت زانو می زنم و می گویم: «نباید مرا تنها بگذاری»

دوشنبه 17 تیر1387 توسط سوسن |

رنجیده از من...

تعلیم بده كه برف سیاه است و حق با تو خواهد بود. سوز و سرما سیاه می كند وشب یخ می زند. چه طوفانی! به یاد كسانی می افتم كه اینك در میان دریای سرنوشت خود سرگردانند.در زندگی من هر لحظه شیطانی پدیدار می شود. ابری به نام رؤیا، پرده ای از تراكم و شفافیت بر چهره ی ستاره ام كه به نام روح معروف است می كشد. این رویا گذشته را بازآورده و در آینده تجلی می دهد. تاریكی پایان پذیر نیست. دام رياي زندگي بی انتهاست. منابع قدرت من بسیار ناچیز است.من پیش نمی روم... فرو می روم. اما... هیچ تنگنایی نیست كه در برابر آن در بحرانی ترین لحظات نوری از امید بر اعماق دل نتابد. نور امید با من است.امید من با مرگم هم به گور نمی رود. وقتی آسمان بی پایان را بر فراز سر خود می بینم پی می برم كه آسمان، زندگی، گور وابدیت در خارج از دسترسم قرار گرفته اند. نظاره از دریچه ی بی نهایت، از هر چیزی وحشت آورتر است. ولی... چیزی مرا می آزارد... چیزی هر آن بر جانم هجوم می آورد. من محكوم به بدی شده ام.

 من... به شخصی كه مرا هاج و واج دچار حیرت می سازد، بر شادیم افزوده و خاطرم را تسلی می بخشد، مرا به سوی ایده آل رهبری كرده و برای من مطبوع و مفید است چه بدی می توانم كرد؟

اما...یاد گرفته ام در وجودم، از هر طرفی كه نوری بتابد، ایمان، فروتنی، درستكاری، عدالت و عشق پرورش دهم. به این وسیله می توانم ظرف گل سرخی دم پنجره ی روان خود بگذارم. یاد گرفته ام كه بدگمانی تبری بر درخت عشق است...

فرداها از راه می رسند... و اگر خورشید نتواند وجدان به خواب رفته ای را بیدار كند چه ارزشی دارد؟ پس ای رنجیده از من! وجدان تو با اولین طلوع واقعـــی خورشید دلت بیدار خواهد شد... و من بی صبرانه منتظر آن لحظه ام... حالا برای قضاوت زود است ، در آن لحظه درباره ام قضاوت كن. و چقدر آن لحظه، آسمانی خواهد بود...

راز من و تو چون توری است كه اگر یك نخ آن دربرود به كلی پاره خواهد شد. رازمان را به كسی نگو! این روزها به مانند خوابی است... من و تو روزی بیدار خواهیم شد... آن وقت خوابمان را برای كسی تعریف نكن!

آخرین شعله ی امید را خاموش نكن... صبر كن... خواهی دید كه روشنایی بر زندگی ما تجلی خواهد كرد...

دوشنبه 17 تیر1387 توسط سوسن |

من...

من از ورطه ی هلاكت و از اعماق زندگی آمده ام. من از زیر فشار منگنه درآمده ام.من خود را می شناسم! آیا شما نیز خود را می شناسید؟ همه چیز وحشت آور است. یك شب... یك شب طوفانی، من كه موجودی بی كس و تنها بودم بر ظلمتكده ای كه شما آن را به نام «جامعه» می خوانید قدم نهادم. رؤیا، مرا به راههای دور و درازی كشانده... گویی از كره ی خاكی خارج شده و قدم به دنیایی دیگر گذاشته ام. اما ناگهان به خود آمده و احساس تنهایی كرده ام... روح من طوفانی دارد. طوفانی كه در آن مرگ و زندگی به وضع وحشت باری در هم می آمیزد. پدیده های باور نكردنی مرا خرد می كند. گاهی خنده ی تمسخر آمیز دیگران اثر قتل و جنایت بر من دارد. از در و دیوار سخنان كنایه آمیز می بارد. مردم عقل درست و حسابی ندارند. بعضی ها عقلشان به چشمشان است. نیشخندها به جای حل موضوع آن را بدتر و بدتر می كنند. با خنده و توهین و تحقیر و تمسخر، موضوعی حل نمی شود. باید به فكر راه حل بود.

من از نفرت دیگران به دامن عشق گریخته ام...!!! اینك از كجا سر در آورده ام؟ از درون تاریكی ها ! برای من دیگر كسی باقی نمانده. همه چیز محو و نابود شده است. برای من نه تنها زندگی بلكه دنیا نیز به پایان رسیده است. نومیدی مرا در بركشیده و ستارگان درخشان روح من رو به افول نهاده اند. گاه با خود فكر می كنم : «چه كسی مرا از این ستارگان زیبا نجات خواهد داد؟!؟ » و گاه با شكیبایی تمام به مبارزه با مرگ و زندگی ادامه می دهم! ظلمت همه جا را فراگرفته. من، تنها، و تنهایی ام مترادف با مرگ است. در هر سرنوشتی رمزی نهفته است. رمز سرنوشت من چیست؟ من اگر بتوانم رنج ها و خاطره هایم را به مانند شهری ترك گويم می توانم خوشبختی از سر گیرم! زندگی بر زمین ملال انگیز است. نمی توان همواره بدبخت بود! پس باید به جایی رفت كه شما ستارگانش نام می دهید و در آنجا پیوند محبت را محكمتر كرد و دیگر هرگز از هم دور نشد. خدا ستمگر نیست كه تو را كه در عین حال به من داده از من بازستاند. نه! چنین چیزی غیر ممكن است. در این صورت همه جا دامی گسترده شده است. آسمان، زمین، قلب بشر، عشق، ستارگان دامی بیش نیستند. چنین چیزی محال است.

 من احساس مرگ می كنم... در آرزوی دیدار ستاره ای هستم...

 

دوشنبه 17 تیر1387 توسط سوسن |

ما

ما همگی جز معبود یكتا و قطعه زمین سفت و سخت كه پا بر آن می گذاریم تكیه گاه دیگری نداریم.

 

هستی یكی از اسرار الهی است و حس اعتماد را بر می انگیزد. واجب الوجود(خــدا) را نمی توان دید بلكه باید آن را احساس كرد.

دوشنبه 17 تیر1387 توسط سوسن |



من بر آنم که در این دنیا

خوب بودن سهل ترین کار است

و نمی دانم که چرا انسان

تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین درد

مـــرا

سخت می آزارد

dokhtareh_sheytoonbala@yahoo.com

.:.سیما جون تولدت مبارک.:.
×عـــشق من بهت تبـــریـک میــگم×
2 مهر... تولدم!!!

سوسن
...

وبلاگ انگليسی برای علاقمندان (Just English)
يه جايي واسه عاشقاي دلتنگ
دودره ها به بهشت نمي روند!!!
~ رويـــــای خيـــــس ~
* قطره هاي باران *
بي تو هميشه بارانيم
خودماني تر
بزرگترين وبلاگ تفريحي ايرونيا
.:. رك و پوسكنده .:.
از دل تا قلم
یادداشتهای من
كلوب هواداران شادمهر، سلطان پاپ
عاشقان شادمهر
پيشنهادهای یك كتاب جيبی!
چند قدم نزديكتر به خدا
درد دلهای پاييزی
پسران زشت ايرانی (آنتی بوی)
رقص چشمات
من آغوش اونو گم كرده بودم (بچه منفی)
*** من بی تو تنهام ***
ساحل وجود
*دلتنگی*
شهری در انتها
يك پيرو از جنس احساس (عشق و ديگر هيچ... )
زوربا
بهتـــرين قالبهای وبلاگ
هواداران سياوش خيرابی و محسن افشانی
انگليسی،آموزش،زبان شناسی،ادبيات
حكومت ایران (يك آزاديخواه ايرانی)
1000 راه نرفته
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme