|
بگذار زندگی را، و هر چیز را با عشق شروع كنیم! پس:
بــه نـــام عـشــق ...
هنوز عشق خیلی دور است؟
شگفتی شب، زمانی كه امید عشق، امیدی است كه همراه باران به شیشه ی پنجره می خورد...
هیچ چیز از عشق نا مطمئن تر نیست. درد عشق را می توان شناخت اما خود عشق را نه...
~درد عشق، محرومیت و حسرت و دستان خالی است ~
من هرگز شهامتش را نداشته ام. همیشه در عذاب بوده ام.
عشق... جهنمی كه در آن همه چیز خبر از بهشت دارد. با این حال جهنم است. آنچه من عشق و زندگی می نامم چیزهایی هستند كه مرا خالی و تهی می گذارند.
اضطراب دست های پر، دل عاشق من كه در درونم پاره پاره می شود... این مزه ی شور اشك ها و
عشق...
وقتی به عشق و رنگ پنهانی اش فكر می كنم، احساس می كنم كه اشك ها در دلم می لرزند. امروز می توانم بفهمم كه عشق ورزیدن، عمل كردن و رنج بردن، زنده بودن است. امروز می فهمم كه برای خاطر كسی كه دوستش دارم، رنج های بسیاری خواهم برد. و این واقعیت است...
تا زمانی كه كه در درونم این شعله ی سوزان عشق زبانه می كشد، من خود را زنده حس می كنم و هنوز سپاس این زندگی و این عشق را، كه فرصت می دهد با شعله اش بسوزم، در قلبم دارم.
♥♥♥
باید همیشه جوری زندگی كنیم كه آسان تر و دلپذیرتر است. هیچ چیز خلاف میلت انجام نده، اگرچه برای دیگران ناراحت كننده یا تعجب انگیز یا حتی "بد" باشد.
باید عشقی داشت، عشقی بزرگ در زندگی. دلیلش هم تنها یك چیز است:
عشق، نا امیدی های بی خودی را كه زندگی ما را فرا می گیرد، نابود می كند.
باید یاد بگیریم كه رویاهایمان را زنده كنیم. مردمان دیگر راه عشق را ترك می كنند و گم می شوند. ما باید نه راه عشق را گم كنیم و نه گم شویم. نباید از راه عشق دور شد... شاید زندگی فرصتی دوباره به ما ندهد... یادمان باشد كه این عشق است كه ما را از پوچی نجات می دهد.
سوختن آرامش من است.
عشق می سوزاند و همه چیز،
جز عشق، می سوزد...
من روزی، ذره ذره،
زیر نگاه خیره ی كسی كه دوستش دارم،
خواهم مرد...
♥♥♥
چقدر فاصله ی میان شادی و ناامیدی، ناچیز است. چه روزهایی كه گذشت... چه روز های فوق العاده ای... اشك چشمانم را می پوشاند...
من به مانع برمی خورم و خود را به مانع می كوبم تا شاید...
آرامگاهی نیست... آنچه از این خاك برمی خیزد عذاب است، نه چیز دیگر...
عشق آسمانی... این روزها، این است آنچه كشته و نابود می شود... راه حلی نیست!
اگر می خواستم همه ی قید و بندها را كنار بگذارم، توان آن را داشتم كه همه ی اطرافیانم را نابود كنم و... به... عشقم بپیوندم!
من خودم را می فهمم، زندگی ام را بر بنیان ناامیدی قرار داده ام و باور كرده ام كه همه چیز، جز عشق، بی معنی است. پشت نفرتم (به بعضی ها) سنگر گرفته ام...
اشتباه آنهایی كه من از آنها متنفرم این است كه فكر می كنند انسان به زمین فرستاده شده تا "كاری" انجام دهد. ولی نمی دانند چه كاری...
من می دانم.
اطرافیانم، همنوعان من نیستند. بلكه اشخاصی هستند كه به من می نگرند و درباره ام قضاوت می كنند.همنوعان من كسانی هستند كه مرا بی آنكه نگاهم كنند دوست می دارند و همیشه دوستم می دارند. حتی اگر شكست بخورم، خیانت ببینم، یا حقیر شوم. مرا دوست می دارند نه آنچه را كه انجام داده ام یا قرار است انجام دهم...
~ عشق من... تو كه اینقدر آسمانی هستی... لحظه ای كوتاه تكیه گاه یك بی گناه باش ~
|