|
در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشـق نمی شـوی که ببیـنی چه می کشـم
با عقل، آب عــشــق به یک جو نمی رود
بـیـچـاره مـن کـه سـاخـته از آب و آتـشـم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمری است درهوای تومی سوزم وخوشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفــتــاب دلـکـــش و مـــاه پــریــوشـم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی
تا بـشـنوی نـوای غــزل هـای دلـکـــشـم

|